محمد تقي الأستر آبادي

82

شرح فصوص الحكمة

رويى با جسم مطلق ، و به رويى با نفس باشد . و عقل و نفس و طبيعت اثر واجب الوجود رسانند به جسم مطلق ، يعنى جسم مطلق پديد آيد به قوّت هيولى كه اثر طبيعت كه صورت جسم است در هيولى پديد آيد . و صورت و طبيعت و نفس و عقل رسانند اثر واجب به قوت انفعالى محض در موضوع آن قوّه ، يعنى عدم محض . معنى اين سخن آنست كه از هيولى موجودى فروتر ملاحظه نتوان كرد ، و پس از او عدم محض بود . و مدام هيولى را سبب وجود صورت باشد ، و مقومّ او ، نه علّت مباين الذات باشد كه معلول را موجود كند ، و معلول از او جدا باشد . « 85 » و صورت را طبيعت ، و طبيعت را نفس ، و نفس را عقل . به اين معنى كه تا « 86 » عقل واسطه نشود ميان واجب ، اثر واجب و فيض او نرساند به نفس ، و تا نفس واسطه نشود ، اثر نرساند به طبع ؛ و تا طبع واسطه نشود ، اثر نرساند به صورت ؛ و تا صورت واسطه نشود ، اثر نرساند « 87 » به هيولى ، و ايضا هيولى موجودى بود بالقوة محض كه درو هيچ فعليت نبود . لهذا قبول هر صورت كند . و چون بالقوة محض باشد ( 140 ) او را موضوع موجود محال باشد ، كه هر موجود مرتبهء فعليت هيولى بود . و هر چه مرتبهء فعليت بود ، چيزى را مادّهء آن چيز نتواند بود ، كه مادّه « ما به الشيء بالقوة » است . پس آنچه هيولى به آن بالقوّة است عدم محض خواهد بود ، كه از ضعف وجود مرتبهء فعليت هيچ موجودى نباشد . بلكه چون عقل او را تحليل كند ، به بالقوة محض و به قوهء انفعالى محض تحليل كند ، و نهايت فعليت كه او را به آن منحلّ كند مستعدّ

--> ( 85 ) - م : بود . ( 86 ) - م : با . ( 87 ) - م « به طبع . . . . نرساند » بدارد .